شنبه 13 اسفند 90
سارا جان سلام صبحت بخیر عزیزم می خوام کارهای خوب و بد دیروزت رو برات به ثبت برسونم تا وقتی بزرگ شدی خودت بخونی و ببینی که چه کارایی می کردی خانوم خانوما خوب برات بگم عزیز دل مامان دیروز داشتم اتاق شما رو براتون خانه تکونی می کردم و شما آنقدر خوشحال بودی که هی تو اتاق می رقصیدی و می گفتی آخجون اتافم خوگشل شده . خلاصه داشتم دستمال دیوارها رو می کشیدم که دیدم دیگه صدایی از شما در نمی یاد برگشتم دیدم که بله پاتون خرده به ظرف آب کف دیوارها و ریختیشون روی موکت و خودت شده بودی عین موش که مبادا من چیزی بهت بگم آنقدر عصبانی شدم که حسابی دعوات کردم و دیگه اصلاً اتاقت رو ول کردم و گفتم باشه برای بعد با هم اومدیم ...


